رنگی کنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سیاه آمد از راه های دور
میخواند از بلندی بام شب شکست.
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست.
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشته ی هر آهنگ.
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سکوت ساده میآراید
با گوشوار پژواک.
مرغ سیاه آمد از راه های دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ ، بی تکان.
لغزانده چشم را
بر شکل های درهم پندارش.
خوابی شگفت میدهد آزارش:
گلهای رنگ سرزده از خاک شب.
در جاده های عطر
پای نسیم مانده ز رفتار.
هر دم پی فریبی ، این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار.
بندی گسسته است.
خوابی شکسته است.
رؤیای سرزمین
افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است.
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.
...سهراب سپهری...
ساعت 15:34 نويسنده معين ديوونه
|
کاشکی
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
نقطه سر خط
جمعه بیست و دوم آبان 1388
زندگی نقطه سر خط بی وفایی شده عادت تو نوشته بودی دیدار ۳تا نقطه به قیامت
زندگی نقطه سر خط تلگرافی شده نامت قلبمو مچاله کردی لای نقطه چینه نامرد
عزیزم نقطه ته خط برو با خیال راحت به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت
زندگی نقطه سرخط برو با خیال راحت به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامت
با۳۲ حرف دلگیر مختصر مفیدو ساده گفتی که سایه عشقت از سرم خیلی زیاده
زیر دردو خط کشیدی ضربدر زدی رو اسمم تا بدونم که به عشقت تا که جون دارم طلسمم

روی یک کاغذ بی خط حرفهای خسته به نوبت توی سرمین نامرد حرف ت کرده قیامت
ت مثل تو مثل تردید مثل آخر طاقت مثل تنهایی مثل طب مثل آخر خیانت
ساعت 1:18 نويسنده معين ديوونه
|
لب ها می لرزند،شب می تپد،جنگل نفس می كشد.
پروای چه داری؟ مرا در شب بازوانت سفر ده.
انگشتان شبانه ات را میفشارم و باد،شقایق دور دست را پرپر میكند.
به سقف جنگل می نگری،ستارگان در خیسی چشمانت میدوند.
بی اشك چشمان تو نا تمام است،و نمناكی جنگل نارساست.
ساعت 15:23 نويسنده معين ديوونه
|
ندونستم تو بی مهرووفایی
سلام دوستان میدونم همتون فک میکنین من اسکلم
شایدم باشم..اما من فقط اینجارودارم که میتونم حرفای دلم رو بگم
ندونسم چی بزارم همین طوری خواسم یه چی گفته باشم
اما خیلی حالم خرابه دیگه کم کم دارم میبرم
کاش اصن به دنیا نمیومدم
مردشور این تولد 13 تیر ماه رو ببرن
ساعت 1:31 نويسنده معين ديوونه
|
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
ديشب ، بيادغُصه فرداگريستم
تا صبحدم به سوز و تمنا گريستم
شام غريب خيمه نشينان مرا ربود
آنجا براى طفلک آنها گريستم
رفتم به بزم سوگواران ـ انتحار
بر تنه هاى بى سر و بى پا گريستم
بر کوچه باغهاى که ويرانه شد زجنگ
بر قارـ قار زاغ در آنجا گريستم
آتش گرفت جفت کبوتر به لانه اش
بر عشق آن دو با خود ورويا گريستم
لغزيد بخون کودک معصوم و بى گناه
وامانده زاو کتاب و قلمها گريستم
من داغديده ام ،ز دل لاله باخبر
برگورهاى تازه به صحرا گريستم
هرکس در امتدادغمش غمگسار داشت
تنهابودم در اين ره و تنها گريستم
در آتشى که خانه دل سوخت اندران
از سوزخود به وسعت دريا گريستم
دستى به همدستى هيچکس نيافتم
زين نفرت هميشه دلها گريستم
رفتم بباغ ـ فصل شگفتن، نيافتم
برقامت شکسته گلها گريستم
سگهاى لاشخوار بهم قوله ميکشند
زين وحشت و تباهى دنيا گريستم

ساعت 0:10 نويسنده معين ديوونه
|
آرزو
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ، ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو و حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی
ساعت 2:28 نويسنده معين ديوونه
|
آن كه كي گويد دوستت مي دارم،
خنياگر غمگيني ست،
كه آوازش را از دست داده است.
اي كاش عشق را،
زبان سخن بود.
هزار كاكلي شاد
در چشمان توست؛
هزار قناري خاموش ،
در گلوي من.
عشق را، اي كاش
زبان سخن بود.
آن كه مي گويد دوستت مي دارم،
دل اندهگين شبي ست،
كه مهتابش را مي جويد.
اي كاش عشق را،
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست؛
هزار ستاره ي گريان،
در تمناي من.
عشق را،
اي كاش، زبان سخن بود.
ساعت 21:37 نويسنده معين ديوونه
|
گریه نکن بحالم دلم طاقت نداره
دونه دونه اشکای تو برام ارزش نداره
دلم طاقت نداره ببینم مرگ ستاره
دلم طاقت نداره ببینم این حال و داره
گریه نکن بحالم من هم خدایی دارم
تو این جنگل وحشی من جز اون چیزی ندارم
گریه نکن بی وفا خدای من بزرگِ
تو بردی آبرویم به روزش می برم آبرویت
من بی وفا نبودم تو بی وفایم کردی
من بی اعتبار نبودم تو بی اعتبارم کردی
گریه نکن بحالم من هم خدایی دارم
تو این جنگل وحشی من جز اون چیزی ندارم.
ساعت 21:56 نويسنده معين ديوونه
|
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
زندگی پر از سواله می دونم
رسیدن به تو خیاله می دونم
تو میگی یه روزی مال من میشی
اما موندنت محاله می دونم
تو میگی شبا دعامون می کنی
چشمه ی چشات زلاله می دونم
توی آسمون سرنوشت ما
ماه کاملم هلاله می دونم
تو میگی پرنده شیم بریم هوا
غصه ی ما دو تا باله می دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله می دونم
طاقتم دیگه داره تموم می شه
صبر تو رو به زواله می دونم
اون درخت سیب آرزوهامون
پر میوه های کاله می دونم
آره میری و نمی پرسی که این
دل عاشق در چه حاله می دونم
ساعت 19:36 نويسنده معين ديوونه
|
باز هم هوا سرد شده
با تن من هم آواز شده
در تنم این سردی سالهاست
که به همدمی جانم مبتلا شده
از آن روز که رفته است نگارم
چشمانم خیره به در شده
در حسرت انتظار وقتم
که روز و شبم یکسان شده
ساعت 3:25 نويسنده معين ديوونه
|
در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم
در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم
در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم
در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم
ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم
ساعت 1:58 نويسنده معين ديوونه
|
پيش پاي نو بهارم, با من از گلها بگو
باغ ميخواند مرا از رقصِ بلبلها بگو
از شميمِ خاطر گلها ز باغستانِ دل
از شقايقهايِ عاشق, عطرِ سُنبلها بگو
از شكست و از پريشان حاليِ سرما دلان
از غرورِ غنچة اميدِ اين دلها بگو
با من از رگبارِ باران, بيقراريهاي ابر
از تلاطمهاي دريا, صبرِ ساحلها بگو
گرچه پرپر شد هزاران گل در اين خاكِ اسير
تو ولي از ريشة جوشانِ اين گلها بگو
سوت و كورِ خانهها را پركن از نور و عسل
از لبِ خندانِ قفلِ بازِ منزلها بگو
آب و جارو كن تمامِ كوچه را با اشكِ شوق
كاروان گل رسيد, از عشقِ محملها بگو
خصلتِ روداست اگر برپا كند يك فاصله
همسفر! از لهجة وصلِ دلِ پلها بگو
از گُلِ سرخي كه ميراند مرا تا خاطره
از من و ما, شعلة جانسوزِ محفلها بگو
.... ...... ...... ....... ......... ......
ساعت 2:24 نويسنده معين ديوونه
|
سلام
چرا دنیام داره اینطوری میشیه
فک میکنم که دیگه اخراشه
نمیدونم......همه بدبختیا داره با من رفیق میشه
ساعت 2:10 نويسنده معين ديوونه
|
ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود
ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود
از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود
بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
...
ساعت 2:51 نويسنده معين ديوونه
|
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از درد توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني که شويد جسم خاک
هستيم ز آلودگيها کرده پاک
اي تپشهاي دل سوزان من
آتشي در سايهي مژگان من
اي ز گندمزارها سرشارتر
اي ز زرين شاخهها پربارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با توام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست
اين دل تنگ من و اين بار نور؟
هاي هوي زندگي در قعر گور؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتم
هر کسي را تو نميانگاشتم
درد تاريکيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سيه دل سينهها
سينه آلودن به چرک کينهها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنهي بازارها
آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيکرم بوي هماغوشي گرفت
جوي خشک سينهام را آب، تو
بستر رگهام را سيلاب، تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم به راه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه، اي روشن طلوع بيغروب
آفتاب سرزمينهاي جنوب
آه، آه اي از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر سيرابتر
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغي در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينهام بيدار شد
در طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمري که با من زيستم
اي لبانم بوسهگاه بوسهات
خيره چشمانم به راه بوسهات
اي تشنجهاي لذت درتنم
اي خطوط پيکرت پيراهنم
آه ميخواهم که بشکافم ز هم
شاديم يکدم بيالايد به غم
آه، ميخواهم که برخيزم زجاي
همچو ابري اشک ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود؟
در شبستان، زخمههاي چنگ و رود؟
اين فضاي خالي و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟
???
اي نگاهت لاي لاي سِحربار
گاهوار کودکان بيقرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزههاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من
اي مرا باشور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم شعرم به آتش سوختي
ساعت 2:41 نويسنده معين ديوونه
|
سلام
امروز باخودم فکر... میکردم ای کاش
میتونستم همه حرفامو بزنم
اما بعد که به خودم اومدم.... دیدم گفتن بعضی حرفا چقد سخته که
هیچ وقت نگفتم
ساعت 2:14 نويسنده معين ديوونه
|
تورو دوست دارم مثل حس نجیب خاک غریب تورو دوست دارم
مثل عطر شکوفه های سیب تورو دوست دارم عجیب تورو دوست دارم زیاد
چطور پس دلت میاد منو تنها بزاری
تورو دوست دارم مثل لحظه ی خواب ستاره ها تورو دوست دارم
مثل حس غروب دوباره ها تورو دوست دارم عجیب تورو دوست دارم زیاد
نگو پس دلت میاد منو تنها بزاری
توی آخرین وداع وقتی دورم از همه چه صبورم ای خدا دیگه وقت رفتنه
تورو میسپرم به خاک تورو میسپرم به عشق برو با ستاره ها
تورو دوست دارم مثل حس دوباره ی تولدت تورو دوست دارم
وقتی میگذری همیشه ازخودت تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگی
بغلت میگیرمو میرم به سادگی
تورو دوست دارم مثل دلتنگی های وقت سفر تورو دوست دارم
مثل حس لطیف وقت سحر مثل کودکی تورو بغلت میگیرمو
این دل غریبمو با تو میسپرم به خاک
ساعت 2:2 نويسنده معين ديوونه
|
دلم بدجوری هواتو کرده
دلم بدجوری هواتو کرده
تو غربت ترانه دنبال تو می گرده
تنگ غروب خسته و تنها
صدات می کنم ای هم آشنا
ناز نگاتو به دنیا ارزون نمیدم
ستارهی عشقمو به آسمون نمیدم
بیا تو خاطرههای خط خطی
سراغی بگیر از من پاپتی
چه کنم چی بگم از کدوم بهونه
دوست دارم رو فقط یه بار بگو عاشقونه
اون لحظه حس میکنم تو بهشتم
اینو بدون سرنوشتم و به نام تو نوشتم
بی تو من کبوتری پر شکسته
تو نیستی کنج قفس تنها نشسته
تو آسمون آبی عشق تو یه ترانه
واسه داشتنت منم اون حس عاشقانه
اگه من جنگل خشک تو ببار
با حضورت سرم یه دنیا بذار
رسوای عشقم بین پیر و جوون
بازم رسواترم کن بدتر از رسم زمون
ساعت 3:14 نويسنده معين ديوونه
|
ناز مکن ناز مکن ناز مکن ای صنم
عشوه مکن هلهله آغاز مکن ای صنم
با دله سر گشته چنین ناز میکشم
روز و شب ار عشوه کنی باز میکشم
تا بنشینی به برم ای صنم
واله و شوریده سرم ای صنم
روز و شب ار بگذرم از کوی تو
میزندم میزندم تیر دو ابروی تو
وای به حال من دیوانه که افسار دلم
بسته به گیسوی تو گیسوی تو
ناز مکن ناز مکن ناز مکن ای صنم
عشوه مکن هلهله آغاز مکن ای صنم
با دله سر گشته چنین ناز میکشم
روز و شب ار عشوه کنی باز میکشم
تا بنشینی به برم ای صنم
واله و شوریده سرم ای صنم
ساعت 2:59 نويسنده معين ديوونه
|
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
چو روز می آید از پی شب پیش
زند غمهای عالم روی دل من نیش
و چون شمعی آب می گردم خدایا
كه كی شب می رسد از راه آیا
چو شب گردد، ز خود بی خود
دگر این نیستم من خود
ستاره یادت آید آن شب تیره
به من گفتی كه تو مستی و كمی خیره
تو گفتی كه دوباره باز می خواهی
شبی دیگر در آغوشش بیاسایی